شب ها که دخترک دلتنگ می شود
مورد بعدی هم این است که آن اولی از اینکه بعد از گذشتن از سن رشد، قدش تغییر پی نوشت: دلم یک دوست پ.س.ر می خواهد که برایم گل سرهای خوشگل بیاورد. حس می کردم لازم است که دیگر او را در خودم نگه ندارم،که هر چه حس و دوست داشتن دلم می خواهد بگویم که: من راضی بودم. راضی بودم که او دیگر نباشد،من اینجا با آدم های پی نوشت: آزیتا، من به جز تو دوستی ندارم. نه واقعی و نه مجازی. من دلم صمیمیت های پی نوشت۲: نمی دانم این حرف ها قابل فهم هست یا شبیه هذیان های آدم بیماری است زمستان بود. آمده بودم و دیده بودمت. صبح ها می رفتم توی پارکی که دوستش داشتم. فروردین بود. فرودین هشتاد و نه، تو رفته بودی. بی آنکه بفهمی من دیگر آن دختر چاق نیستم. فروردین نود، وقتی آمدم بالا، از این که دیگر اتاق قبلی ام را نداشتم ناراحت نبودم. آنجا جایی شب ها وقت خواب روی شانه ی چپم می چرخیدم. سرم را می بردم زیر پتو . از گلویم صدای جیر خیلی سعی می کردم که هر روز نیایم اینجا و از تو بنویسم. خیلی سعی می کردم که حالا اما دیگر نمی توانم ننویسم. ننویسم سه روز اولی که فهمیدم ازدواج کرده ای چقدر این روزها خیلی سختند،.... از وقتی رفته ای، من گاه گاهی که ف./.ی./.ل./.ط./.ر ش./.ک./.ن داشته ام آمده ام عکس ها را رد می کنم. می رسم به آخرین عکس. همانی که لحظه ی اول معلوم نشده بود. از گوشه ی پرده به آسمان روشن نگاه می کنم. ریزش قطره های خ.و.ن را احساس می کنم ظهر با چشم هایی بیدار می شوم که هدیه ی توست. چشم هایی که انگار زنبور نیششان حال روحی ام بد نیست. احساس کسی را دارم که عزیزی را از دست داده ولی نمی خواهد نبودنش شب، مامان می آید توی اتاقم. نمی دانم چطور می شود که عکس پ.س.ر هایی را که یک روز مامان می گوید:" هیچ وقت قیافه شناس خوبی نمی شی می دونی چرا؟ تو احمق نیستی ولی دلم می خواهد به مامان بگویم: مامان تو می گفتی:" من نمی گویم دوست نباش باش ولی با کسی باش که ارزشش رو داشته تو تا مدت ها نمی دانستی پرنده ای که توی قفس هست، نشسته ته قفس و صدایش هم در مامان تو نمی خواستی ولی من ضربه خوردم آن هم وقتی که دیگر برای ضربه خوردن خیلی دیر من عاشق آدمی شدم که هیچ دوستم نداشت. آدم ها وقتی می روند خداحافظی می کنند می ترسم یک روز بخواهم همه ی آغ.وش های دنیا را امتحان کنم شاید همان احساسی را ادامه دارد..... دارد باران می بارد. سویی شرت سبزه را پوشیده ام، دیگر با خودم نگفتم بیست و نه فرودین که امروز دیگر خیال لرزیدن ندارم. برف پاک کن ماشین یک سره دارد کار می کند. فکر می کنم نیازی راننده می ایستد. پیاده می شوم. ابرها خبر از یک باران شدید می دهند. بهش گفتم کنار بایستد و بهم نگوید ته جاده ای که دارم با سرعت می دوم به یک دیوار گوشه ای ایستاد. من خود آزار بودم،درست. کله شق و لجباز بودم آن هم درست. ولی این گفتم مرز، یادم افتاد یه روزی قرار بود بیام و اینجا از مرزهای باریکی که پیدا کرده بودم حرف سرم داره می ترکه، این جمله رو فقط کسی می تونه بفهمه که میگرن داشته باشه. قبل تر ها بهتر بود، اتاقم را که با خون دل مرتب می کردم ظرف دو ساعت به هم می ریختم. از وقتی سعی کردم مواظب باشم که اتاقم به هم نریزد، به مرحله ی جدیدی رسیدم که آدم هر چقدر هم که روی خودش حساب باز کند و خودش را شخصیتی بداند و دلش بخواهد دوست عزیز، آدم باید حداقل دو روز یک بار حمام کند، شما سختت است؟ زحمت می شود؟ پی نوشت: من این لحن حرف زدن را دوست ندارم، همین لحنی را که باهاش این پست را *: عنوان پست که معرف حضور همه هست؟
ناقابل که این حرف ها را ندارد.سخت در اشتباهید. بین آدمی که قدش ۱۶۳ سانتی متر
است با آدمی که که قدش ۱۶۲ سانتی متر است، خیلی فرق است. چه فرقی؟! خب
بهتان می گویم. آن اولی قد بلندتر است!
کرده ذوق زده شده و خیال برش داشته که شاید بشود بلندتر هم شد و حالا به هر کس
که می رسد، ازش می پرسد که والیبال یا بسکتبال بعد از سن رشد می توانند در بلندی
قد موثر باشند یا نه؟ خیلی هم به این جای قضیه فکر نمی کند که شاید به خاطر مشکل
پایش نتواند به سراغ این ورزش ها برود. البته طفلکی با جواب هایی مثلِ:"بشین بابا،
اینا تو سن رشدم هیچ تاثیری ندارن، چه برسه بعدش" یا: "اونایی که بسکتبال بازی می کنن
خودشون قدشون بلنده، ربطی نداره" مواجه می شود، ولی باز نا امید نمی شود. او که
چیز زیادی نمی خواهد،همه اش دو، سه سانتی متر برای اینکه قدش ۱۶۵ سانتی متر یا
بیشتر باشد. بله همه اش همین!
قول می دهم عاشقش شوم!
گریه کردم.
آدم وقتی غصه دارد، دلش می خواهد کسی به او بگوید می فهمدش، مهم نیست که واقعا
نفهمد. آدم وقتی غصه دارد به درک واقعی نیاز ندارد. به جمله ی ساده ی:" می فهمم"
نیاز دارد. ولی گاهی فقط این نیست، مخاطب واقعا می فهمد و تو، مرا می فهمی .
لازم نیست چیزی بگویم. وقتی می گویی:" می خواهی تمام حرف های جهان را زده باشی
و واژه ای نمانده باشد که تو را دستخوش بازی بی رحمانه اش کند" مرا می فهمی.
است بریزم بیرون و برای همیشه آسوده شوم. وقتی نوشتم دیدم حرف هایم تمام نشدنی
اند." بی سرانجام" را می توانستم تا آخر دنیا بنویسم بی آنکه نقطه ی پایانی برایش بگذارم.
هنوز توی دلم حرف نگفته هست. دلم می خواهد بگویم روزهای اول که فهمیدم ازدواج کرده و
گریه می کردم چقدر فکر کردم که کاش یک بار ازش پرسیده بودم چرا؟ فکر می کردم چرا وقتی
می توانستم ازش نپرسیدم و برای همیشه خودم را با این سوال بی جواب تنها گذاشتم؟ او
رفته بود و در برای همیشه بسته شده بود. دیگر فایده نداشت که برای ابد به در بسته مشت
بکوبم. کمی بعد که آرام گرفتم فکر کردم پرسیدن نداشت. من جوابم را می دانستم.
می دانستم چرا رفته و فقط اگر از زبان خودش می شنیدم راحت تر فراموش می کردم.
چند روز بعدتر یاد روزی افتادم که برای اولین بار کنارش بودم. بهش گفته بودم:"عزیزم" و دیده
بودم که چشم هایش برق زده بود. اولین باری بود که این طور کسی را عزیزم خطاب می کردم.
هیچ اغراقی در کار نبود. عزیزم بود.
فکر کردم چرا هیچ وقت بهش نگفتم که دوستش دارم؟ گرچه می دانست ولی هیچ وقت از
زبان من این جمله را نشنید. فکر کردم کاش بهش گفته بودم و لذت دوست داشته شدن را
توی چشم هایش دیده بودم. گیرم که او مرا دوست نداشت ولی کدام آدمی هست که از
دوست داشته شدن لذت نبرد؟ اگر دوستش داشتم چرا به زبان نیاوردم و به تماشای لذتش
ننشستم.
دیگری دوست باشم و او با آدم های دیگری، ولی من او را دوست داشته باشم .راضی بودم
که آدم ها بیایند و بروند و من فقط او را دوست داشته باشم. همین که خیال می کردم او آدم
"با کسی ماندن" نیست، که آدم های زندگی اش فقط رهگذرند و او مال هیچ کس نیست،
برایم بس بود. خیال نمی کردم او هیچ وقت مال کسی بشود.
حالا اما این طور نیست، او مال آدمی است که من نه نمی شناسم نه می خواهم بشناسم
چند روز پیش بعد از ظهر بود که داشتم می آمدم خانه، ساعت دو بود. خیابان خلوت بود.
می دانستم مامان غذایی پخته که ازش متنفرم، رفتم توی یک ساندوچی.
پشت میز نشستم، از شیشه به گل های توی بلوار نگاه می کردم. داشتم دنیای بدون او
را می دیدم.دنیایی که دیگر نمی توانستم به دلتنگی برای او فکر کنم. در بسته شده بود.
کسی پشت در نبود. دیگر نمی خواستم به این فکر کنم که او حالا کجاست و دارد چه کار
می کند. رنگ گل های توی بلوار فرق داشت. دنیا بدون دلتنگی برای او رنگ دیگری داشت.
دروغ چرا، گاهی ذهنم می رود به او که کنار آدمی است که صورت ندارد. صورتی که من ندیده ام
و نمی توانم تصور کنم. که باهاش می خندد، خوشحال است، به اینکه هیچ وقت حتی برای یک
بار هم به یاد من نیفتاده، و حالا دیگر غیر ممکن است که بیفتد. و دلم می گیرد. خیلی می گیرد.
و بعد...
این روزها دارم سعی می کنم که غمبرک نزنم. که سایه ی غصه را هیچ کس توی صورتم نبیند
که توی چشم های آدم ها نگاه کنم و از ته قلبی که غمگین است،بهشان لبخند بزنم.
کسی چه می داند؟ شاید این لبخندها واقعا دلم را شاد کند.
مجازی می خواست ولی می ترسیدم، برای همان چند دوست مجازی که دوستشان می نامیدم
و چند سال را با این خیال خوش بودم که دوست های خوبی دارم. دوست هایی که شاید واقعا
شایسته ی عنوان دوست نبودند. من هر وقت روی شانه ی کسی دست گذاشتم، دست هایم
خالی ماند.حتی در واقعیت و با دوست های واقعی. من از زیاد دوست بودن، زیاد کسی را
دوست داشتن، زیاد روی کسی حساب کردن و او را دوست نامیدن، می ترسیدم.
تو، همیشگی ترین دوست دنیایی که با همه ی نبودن ها و کمرنگ بودن های من ساخت و
دوستم ماند.
بمان آزیتا، همیشه برای من بمان.
که دارد با خودش حرف می زند. اعصاب بیشتر از این فکر کردن و درست تر نوشتن را نداشتم
حتی برنگشتم عقب تا یک بار بخوانم و اگر مشکلی داشت برطرف کنم. فقط می خواستم
بنویسمشان حالا به هر شکلی...
می فرستادی و دلم نمی آمد پاکشان کنم.
تمام آن پاییز از کلاس معماری پیاده می آمدم خانه، حتی وقت هایی که باران می بارید
غروب ها می نشستم توی پارکی که حوض بزرگی وسطش بود. باد می آمد و من به
تماشای موج های کوچک روی آب می نشستم. به تکان خوردن شاخه های درخت ها
نگاه می کردم، به چرخش آرام برگ ها در فضا و نشستنشان روی زمین.
خورشید که می رفت هوا سردتر می شد. نیمکتی که رویش نشسته بودم یخ می زد
بلند می شدم و می رفتم سر چهار راه منتظر تاکسی می ایستادم.
فکر می کردم اتفاق خوبی در راه است. که کسی می آید و زندگی عوض می شود.
اشتباه می کردم، خوب اگر دقت می کردم باد داشت بوی سوخته ی مرا می آورد. بوی
خاکسترهای مرا از چند سال بعد.
پارکی که شبیه پارک های دیگر نبود. یک راه بلند سنگفرش شده داشت و دو ردیف چراغی
که اطرافش را احاطه کرده بودند. آن طرف تر دو ردیف چمن بود و بعدش درختانی که تک
تکشان را دنیایی دوست داشتم.
هر صبح آنجا یک ساعت راه می رفتم. چیزی بین راه رفتن و دویدن. دیگر نمی خواستم دختر
چاقی باشم که از بس مانتوهایی که می خواست اندازه اش نمی شد، سال به سال هم به
فکر خرید مانتو نمی افتاد. به دورها نگاه می کردم، به جایی که می دانستم خانه تان آنجاست
آن دورها جای خوبی بود.
لازم نبود غصه ات را بخورم. برمی گشتی، کار ناتمامی داشتی که باید تمامش می کردی. کار
ناتمام مرداد آن سال نبود که کتاب هایت را زیر بغلت زدی و رفتی، آبان بود که به خاطرش برگشتی:
هیچ آدم عاقلی دختری را که این قدر دوستش دارد رها نمی کند و برود، حداقل سعی می کند از این
همه علاقه استفاده ج.ن.س.ی ببرد.
بود که هر گوشه اش مرا به یاد تو می انداخت. یادم می آورد که کجاها نشسته ام و به تو sms
داده ام.کجاها به تو فکر کرده ام. چطور ذره ذره تو را در دلم کاشته ام. دیگر آن اتاق را دوست
نداشتم.
بیشتر وسایل اتاق جدید نو بود، فقط تخت و کامپیوتر و میزش عوض نشده بود. حتی تابلوهایم
را با خودم نیاوردم بالا. به مامان گفتم:"نمی خوامشون، بذار همین جا بمونن".
تو اوایل زمستان رفته بودی و من در بهار خانه ی تازه ای داشتم که خیال می کردم هیچ جایش
نمی تواند تو را به یاد من بیاورد. دیگر توی هیچ کدام از مسیرهای سابق پیاده روی نمی کردم.
دیگر به سراغ آن پارک نمی رفتم ولی فاجعه تازه آغاز شده بود. دیگر گرم نبودم. سه ماه گذشته
بود و تازه فهمیده بودم که به همین راحتی رفته ای. خنده دار بود یک فصل طول کشیده بود تا
بفهمم شوخی در کار نیست تو جدی جدی رفته ای.
جیر می آمد. جیر جیری که به خاطر تلاش برای خفه کردن بغضی بود که داشت هق هق می شد
ازت می پرسیدم:"محمد آخه چرا رفتی، چرا با من این کارو کردی؟ من بی تو چی کار کنم؟ دیگه
چطور زندگی کنم؟" و اشک هایم می ریختند. هر شب از گلویم صدای جیر جیر می آمد. هر شب
همین سوال ها را ازت می پرسیدم. و فکر می کردم شاید یک روز چیزی این سوال ها را به گوش ات
برساند.
چشم هایم را باز کنم و جز تو چیزهای دیگری را هم ببینم. خیلی سعی می کردم که ننویسم
می نشستم توی تاکسی و چشم هایم پر از اشک بود، نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم.
مسافرها بهم نگاه می کردند و راننده از توی آینه به چشم هایم زل می زد. من سرم را بر
می گرداندم و از شیشه بیرون را نگاه می کردم و دعا می کردم که اشک هایم همان جا بمانند
و بیرون نریزند.
خیلی سعی می کردم که ننویسم چطور چیزها را از یاد می برم. که اردیبهشت نود ننویسم
روزی که باران آمد و من رفته بودم علف های خودرو را ببینم، اول داشتم می رفتم ازجاده ای که
پر از گِل بود بگذرم و بعد صدای چند دختر را شنیدم که داد زدند:" چی کار می کنی؟ این طرف جاده
شنی هست، از اون جا نرو" دست پاچه برگشتم و به فاصله ی کم بین دو راه نگاه کردم. چطور
آن جاده را ندیده بودم؟ فکر کردم حالا دخترها خیال می کنند من کورم یا خنگ؟ گفتم:"مرسی" و با
لبخند محزونم خواستم بهشان بفهمانم که هیچ مشکلی ندارم.
من مشکلی نداشتم. نمی خواستم بنویسم که گیج و حواس پرت شده ام. که برای خودم
چاغاله بادام می خرم اما چند روز بعد گندیده اش را از کیفم به سطل زباله می اندازم.
به همه می گفتم ازت متنفرم. حتی به خودم. دل جور دیگر فکر کردن را نداشتم. دل اینکه
به خودم بگویم تاب بی تو بودن را ندارم نداشتم.
از صبح تا شب و از شب تا صبح اشک ریختم. مطمئن بودم کور می شوم اما نمی توانستم
جلوی اشک هایم را بگیرم. چشم هایم به دو ورم بزرگ تبدیل شده بود، خیال می کردم
همیشه همان طور می ماند. من هیچ وقت توی زندگی ام این قدر گریه نکرده ام. حتی تمام
این یک سال و چهار ماهی را که به خودم دلداری می دادم که یک روز بر می گردی، همه اش روی
هم به اندازه ی آن سه روز گریه نکرده ام.
توی دنیایی که دیگر حتی نمی شود با خیال احمقانه ی بازگشت تو خوش بود، من باید چه کار
کنم؟
ف./.ی./.ص ب./.و./.ک و به عکست نگاه کرده ام. اوایل دلم می گرفت. حالا دیگر این
طور نیست.
من فبلا روی و.الَت کلیک کرده ام؟ نکرده ام؟ یادم نیست. اگر کرده باشم هم هیچ وقت
چیزی ندیده ام. و.الت را باز می کنم. سه تا از عکس هایت توی و.ال هستند. نوشته
شش تا عکس جدید را به اسم" عکس های سال نود" اضافه کرده ای. آن صفحه را باز
می کنم. عکس آخر هنوز معلوم نشده که روی عکس اولی کلیک می کنم. اینجا دیگر
عینک دودی چشم ها و نیمی از صورتت را نپوشانده. از دیدنت جا می خورم. چهره ات
را فراموش کرده بودم. چیزی که توی ذهنم بود از توی واقعی ظریف تر بود. به خط کمرنگ
ابروهایت نگاه می کنم و دو خط نازکی که روی پیشانی ات افتاده،شاید هم از قبل بوده
من ندیده ام. من تو را دوست داشته ام؟ همین تو را که با خوشحالی داری به دوربین نگاه
می کنی؟ چطور چیزی از تو در ذهنم نمانده؟ چقدر چهره ات برایم غریب است.
دستم را می آورم جلو که صورتت را لمس کنم. یک دفعه عقب می کشم. می ترسم
لمس صفحه ی مانیتور دلم را به درد بیاورد.حس عجیبی دارم. یاد همان چند تا عکس
خودم توی سال ۹۰ می افتم. یاد چشم هام که پر از دردند.همان عکس ها که دیدنشان
ترسانده بودم. از همان وقت به خودم گفتم: تو رفته ای و من نمرده ام و چون زنده ام باید
زندگی کنم. و هر چه زور داشتم زدم تا فراموشت کنم.
موفق شدم؟پس چرا دیدن عکس هایت این قدر غمگینم کرده؟ این همه اندوه از کجا به قلبم
هجوم آورده؟ عکس ها را رد می کنم. به عکست توی لباس سر بازی نگاه می کنم. به عکسی
که با دوستات اندخته ای. فکر می کنم سال نود را چقدر برای خودت خوش بوده ای. به شب
هایی فکر می کنم که خوابم نمی برد تا سپیده سر می زد. به روزهایی که ظاهرا زنده بودم
اما با فکر تو درد می کشیدم. به موهایی که دانه دانه سپید می شدند و به جای من آذین
می شماردشان و برایشان غصه می خورد. گاهی می گفت:"چیکار می کنی؟ داره حسابش
از دستم در میره؟ چرا این قدر زیاد شدن؟"
چه انتظاری دارم؟ که تو هم مثل من غصه می خوردی؟ که برایت مهم می بود مرا چطور رها
کردی و رفتی؟ مگر یادم رفته هیچ وقت دوستم نداشته ای؟
چند ثانیه نگاهش می کنم و چیزی نمی فهمم. بعد کنارش را نگاه می کنم. نوشته ای: "دو
ساعت قبل از مراسم." با بهت به عکس نگاه می کنم. چیزی شبیه ضجه از گلویم خارج می
شود. بلند می شوم و دستم را جلوی دهانم می گیرم که ضجه به فریاد و هق هق تبدیل
نشود. گریه نمی کنم. ضجه توی گلویم ناله می شود. به عکس خیره می شوم.
هنوز هم باورم نشده. تو ازدواج کرده ای؟ توی عکس تویی و دوستت که کنارت است و ماشین
گل کاری شده. می خواهم بگویم این عکس مراسم تو نیست. مال دوستت است. اما تو کت
و شلوار پوشیده ای و ک./.ر./.و./.ا./.ت داری. هر جور حساب کنم هیچ جای دوستت به داماد
ها شبیه نیست. به علاوه عکس مراسم دوست تو جایش توی صفحه ی خودش است نه اینجا
میان عکس های تو.
گریه ام نمی آید. فکر می کنم باید گریه کنم به جایش فقط باور نمی کنم. یعنی من آن قدر ابله
بوده ام که همیشه ته دلم آرزوی برگشت تو را داشته ام؟ خدای من تو ازدواج کرده ای؟ هیچ
راهی برای بیرون رفتن از این کابوس نیست؟
اگر ته دلم این آرزو را داشتم پس چرا حالا گریه نمی کنم؟ مسنجرم را باز می کنم. می روم
توی روم. هزار نفر پی ام می فرستند ، جواب نمی دهم. بعد به کسی می گویم:" گاهی شبا
میام اینجا. بهم پی ام میدن اما من جواب نمی دم. می خوام بدونم اون ور آدمایی هستن که
میخوان با من حرف بزنن. من حوصله ی هیچ کدومشونو ندارم. دلم می خواد کسی باشه باهاش
حرف بزنم. اما می دونم هیچ کس نیست. برای همینه که جواب کسی رو نمی دم."
همین طور که این ها را می گویم اشک هایم می ریزند. تا سپیده ی صبح حرف های بی ربط
می زنم و اشک می ریزم. ساعت شش و چند دقیقه ی صبح توی تخت دراز می کشم. اذان را
گفته اند. فکر می کنم حالا من جای توئم. تو جای نکیسا، دختری که دوستش داشتی اما به
خاطر کاوه رهایت کرد و همسرت جای کاوه. من به نسخه ی دومی از تو تبدیل شده ام.
شاید به خاطر شوکی است که امشب بهم وارد شده. اگر بلند نشوم و فکری به حال خودم
نکنم تا صبح رختخواب را در خون گند و کثیف غرق می کنم.
رخت خواب اهمیتی ندارد. می خواهم بخوابم و به خودم قول بدهم که به روزهای زجر و درد بر
نمی گردم. روزی خیال می کردم اگر تو را توی همچین وضعیتی ببینم آرزو می کنم که بدبخت
باشی و رنگ خوشبختی را نببینی اما حالا چنین آرزویی ندارم. چشم هایم را روی هم می
گذارم و می خوابم.
زده، دردی که دارد سرم را سوراخ می کند و رختخوابی آلوده به خون. احتمالا می بایست
من به تو هدیه می دادم، آخر تو ازدواج کرده ای، نه من.
را،برای همیشه تمام شدنش را باور کند.
تو ازدواج کرده ای؟ باور نمی کنم.
ظهر وقتی از خواب بیدار می شوم از گریه های دیشب انگار نیش زنبور خورده اند. پشت
پلک و زیر چشم هایم که به کیسه های پر از آب شبیهند. هدیه سر دردیست که مرا به تقلای
پیدا کردن دو آمپول مسکنی می اندازد که از آخرین سر درد برایم مانده.
قرار بوده باهاشان دوست شوم ولی نشده ام یا مدت کوتاهی باهاشان دوست بوده ام را بهش
نشان می دهم. مامان از روی عکس ها شخصیتشان را بهم می گوید، درست هم می گوید.
آدم ها را خوب می شناسد.آن قدر خوب که باور کردنی نیست. گاهی عصبانی می شود، می
گوید:" خاک بر سرت! خودت رو چی فرض کردی که با همچین آدمی دمخور شدی؟" می گویم:
"مامان درست برخوردکن ، آدم رو ازکارش پشیمون نکن." منظورم از کار، دمخور شدن با آن آدم ها
نیست، نشان دادن عکس هاست.
دوست داری تو حماقت زندگی کنی. می خوای خودت رو به ندونستن بزنی و با همین آدما حرف
بزنی. از این زندگی راضی هستی، نمی خوای عوضش کنی."
مامان دارد مرا به خودم معرفی می کند.درست هم می گوید، هیچ وقت این طور به خودم فکر
نکرده ام.شناخت آدم ها را دوست داشته ام اما در حماقت زندگی کردن را از آن هم بیشتر دوست
داشته ام.
"مامان تو با من این کار را کردی. همه ی زندگیت ادعای روشن فکری داشتی ولی از مادر شصت
و چند ساله ی دوست من هم سنتی تر بودی. همیشه گفتی می توانم با هر پ.س.ری که
می خواهم دوست باشم ولی در عمل تمام راه های دوستی را به رویم بستی. شبیه پرنده ای
که می گذارند توی قفس اما در قفس را برایش باز می گذارند، بهش می گویند:" ببین این قفسه،
اما تو زندونی نیستی. در قفس بازه، هر وقت دلت بخواد آزادی که بری" اما هر وقت به در قفس
نزدیک می شود و بال هایش را به هوای پرواز باز می کند بهش می گویند:"داری می ری؟ خب
برو.کسی جلوتو نگرفته. ولی اون بیرون بارون هست که بالاتو خیس می کنه . باد هست، طوفان
هست که راهتو گم می کنه. صاعقه هست که بهت می زنه و خشکت می کنه." شوق پرواز را
ازش می گیرند. نمی گذارند برود.
باشه، لایق باشه ،شخصیت داشته باشه. بعد قلم دستت می گرفتی و روی همه ی پسرهایی
که می شناختم چه خوب و چه بد سه ضربدر بزرگ می کشیدی.
آرام آرام حالم از این زندگی به هم خورد. همه بد بودند فقط ما خوب بودیم؟ ما ارزش داشتیم؟
ما شخصیت داشیم؟ من کم کم به معنی بدی هم شک کردم. کی می توانست بگوید دیگران
بدند وقتی هر کس ایراد هایی داشت و هیچ کس کامل نبود. دیگر بدی برایم معنی نداشت. از
نگاه من هیچ کس بد نبود. تنها بدی که می شناختم زندگی در پشت حصار دیوار هایی بود که
مرا آن جامحبوس کرده بودی. برای همین وقتی بهم می گفتند مواظب خودم باشم و با او دوست
نشوم،توی دلم بهشان می خندیدم. می گفتند:" اون با هزار نفر دوست بوده، تو بار اولته، خر
نشو،اذیت می شی" من خیال می کردم با هزار نفر بودن که دلیل بدی کسی نیست. آخ مامان
چرا این قدر خر بودم؟ با هزار نفر بودن مگر معنی اش ه.ر.زگی نیست؟ ولی من هیچ درکی از این
چیزها نداشتم. نمی فهمیدم ه.رزگی یعنی چه؟ یک کلمه بود که برایم هیچ معنی نداشت.
نمی آید. حتی یک بار هم خیال پرواز به سرش نمی زند، پرنده ی واقعی نیست. یک ماکت
ساختگی است که من برای فریبت آنجا گذاشته ام.تو سال ها مرا با ترفند و فریب نگه داشتی
و حالا من داشتم فریبت می دادم.خیلی وقت بود که دیگر آن جا نبودم.
شده بود. بیست و سه سالم شده بود. ضربه مرا از پای در آورد و کشت . مامان برای بلند شدن
دیر بود. برای سر پا ایستادن،دوباره شروع کردن، برای دوباره به آدم ها اعتماد کردن، برای خوبی ها
را باور کردن.
ولی او حتی مرا لایق خداحافظی هم ندانست. چشم هایم به راهی که رفته بود خشک شد
که حداقل سرش را برگرداند و بهم بگوید:" من رفتم، خداحافظ" ولی او این کار را نکرد ماما، با
خودش فکر نکرد: آدم همیشه چشم به راه کسی می ماند که برایش می مرده.
من له شدم، من قلبم و خیلی چیزهای دیگر را از دست دادم. شیما بهم گفت:" تو که چیزی
از دست ندادی، خوشحال باش" از نظر او تنها چیزی که یک دختر برای از دست دادن داشت
پ./.ر./.... د./.ه./.ا./.ش بود، باقی چیزها اصلا مهم نبود. من وقتی گذاشتم او مرا ب./.غ./.ل
کند و ب.ب.وسد برای همیشه خودم را از دست دادم. خودم را توی ب./.غ./.لش جا گذاشتم
حالا می فهمم خیلی چیزها را ندارم. برای من آن فقط یک آغ.وش نبود. یک ب.و.س.ه نبود. می
خواستم بداند تمام وجودم پر از مهر اوست. ولی او نه مهر مرا می خواست و نه آغ.وشم را.
او چیزی را می خواست که چون دریافت نکرد، مرا بی خداحافظی رها کرد و رفت.
داشته باشم که توی آغ.وش او داشتم. ولی می دانم که خودم را هیچ جا پیدا نمی کنم.
این را یک بار امتحان کرده ام.من نابود شده ام مامان. او مرا نابود کرد و روی ویرانه هایم پا
گذاشت و رفت. "
این ها را نمی گویم. هیچ کدامشان را، فقط وقتی مامان می خواهد برود. صفحه ی ف./.ی./.ص
ب./.و./.ک./.ت را باز می کنم و می گویم:" این پسره رو می بینی مامان؟ من اینو دوست داشتم
خیلی دوستش داشتم." می پرسد:"کی؟"
- خیلی وقت پیش! هزار سال پیش. راجع به شخصیت این چیزی نمی گی؟
فکر می کنم چون عینک دودی چشم هایت را پوشانده مامان نمی تواند چیزی بفهمد.
جمله ی خوبی درباره ات نمی گوید. می گویم:" اینو نه! یه چیز دیگه بگو. "
- از اون پسرهای لوس بچه ننه اس که اگه بهشون بگی بالای چشمت ابرو. قهر می کنن
و دنیا رو به هم می ریزن.
مامان تو را می شناسد. از پشت عینک روی چشم هایت. حتی از پشت این قیافه ای که
انگار به خودت گرفته ای که یعنی از دنیا و آدم هاش خسته ای.
چیز دیگری نمی گوید. می رود و در اتاق را پشت سرش می بندد.
به راننده نگاه می کنم، فکر می کنم مگر این آژانس چند تا راننده دارد که من هیچ وقت قیافه
های تکراری نمی بینم.
نمی تواند آن قدر سرد باشد که نیازی به لباس گرم باشد. دو روز پیش که داشتم می رفتم دکتر،
همین را گفتم، فقط به جای بیست و نه گفتم بیست و هفت.
از در آمدم بیرون و دیدم دارد باران می بارد. هوا هم سرد است. نه چتر داشتم نه لباس گرم. فکر
کردم تا بند کفش هایم را باز کنم و آن همه پله را بروم بالا دیر می شود. به خودم دل گرمی دادم
که امروز بیست و هفت فروردین است. راه افتادم و رفتم. بعد فهمیدم اشتباه کرده ام.
روزهای خاص و سرد را از جایی می شود شناخت، که پسرها لباس گرم دارند و دخترها نه. پیش
خودشان هم فکر می کنند اگر لباس گرم بپوشند، پسرها مسخره شان می کنند. سال هاست
که دیده ام اول های پاییز روزهای سردی هست که خیلی از دخترها بی لباس گرم بیرون می روند،
آن هم در حالی که پسرها خودشان را خوب پوشانده اند.
توی تاکسی یادم افتاد جواب آزمایش را فراموش کرده ام. زنگ زدم و به مامان گفتم. مامان هنوز
توی جو آن روزی بود که کلی راه پیاده رفته بودم تا برایش کتاب های زبانش را بخرم. گفت جایی
منتظرش بمانم تا بیاید و جواب آزمایش را برایم بیاورد. اگر توی جو آن روز نبود حتما می گفت:"برگرد
خونه و ببرش" اگر هم می گفتم که تا برگردم دیر می شود و از وقتی که منشی دکتر بهم داده
می گذرد، جواب می داد:"مشکل خودته، به من مربوط نمی شه"
ترمینال پیاده شدم و توی یکی از ایستگاه ها نشستم. باران تندتر شد، باد می آمد. نیم ساعت
آنجا بودم و وقتی مامان رسید از سرما به غلط کردن افتاده بودم. می خواستم برگردم خانه، مهم
نبود یک ماه طول کشیده بود تا نوبت دکترم رسیده بود.مهم نبود آذین هی چپ می رفت و راست
می گفت:" ک./.ی./.س./.ت ت./.خ./.م./.د./.ا./.ن می تواند خطرناک باشد. می خواستم جایی
باشم که از سرما نلرزم. مامان گفت خودم را لوس نکنم و بروم، توی مطب دکتر گرمم می شود.
به حرکت مدام برف پاک کن نیست. باران آن قدرها هم شدید نیست.این طور فقط شیشه ی
ماشین کثیف می شود و خط می افتد.
صبح است. به سبزی نورس درخت ها نگاه می کنم و چشمم به پس زمینه شان که می افتد،
قلبم از خوشی می کوبد.من هیچ وقت آسمان را به این رنگ ندیده ام. خاکستری است. ولی
شبیه هیچ کدام از دفعاتی که خاکستری رنگ بوده، نیست. آسمان پر است از خاکستری های
متفاوت. بعضی ابرهایش خاکستری تندند، اولین باریست که این خاکستری تند را توی آسمان
می بینم. دلم می خواهد به راننده بگویم پیاده ام نکند. همین طور برود و بگذارد من درخت ها را
با این زمینه ی قشنگ ببینم و خوشبخت باشم. دلم می خواهد بهش بگویم چقدر منظره های
تازه را دوست دارم و بعد این همه سال هنوز آسمان را این طور ندیده ام، که شاید آسمان خیلی
وقت ها همین رنگ را داشته، نه شاید نه، حتما همین رنگ را داشته ولی من ندیده ام.
بهار و تابستان هم می توانند دوست داشتنی باشند، اگر این باران ها گاهی، حتی اگر فقط گاهی
تکرار می شدند.
خوبی مرا خواستن دردی از دردهای مرا درمان نمی کرد. هیچ کدام از دردهایم را ،غصه هایم
را کم نمی کرد، تنهایی هایم را تمام نمی کرد. لحظه های خالی مثل هم را جالب و جذاب
نمی کرد. او حق نداشت، آن طور طلب کارانه خوبی مرا بخواهد، وقتی که خوب مرا خواستن
هیچ تاثیری در اصل قضیه نداشت.
شیشه ای عظیم که دیده نمی شود، می رسد. بهم نگوید با این سرعت که من می دوم
به دیوار که برسم، متلاشی می شود و خرده شیشه ها توی صورت و چشم هام فرو
می رود. گفتم از انتهای جاده با خبرم، می دانم به آخرش که برسم پر از درد می شوم،
ولی این ها به او مربوط نمی شود، بهتر است کنار بایستد و توی این جور چیزها دخالت نکند.
قضیه ربطی به این بیماری هایم نداشت. دویدم. می خواستم ته جاده صورت خون آلود و
دست های زخمی ام را بهش نشان بدهم و بگویم:ببین این ها همه اش برای این است که
توی لعنتی خوبی مرا نمی خواستی، اگر می خواستی هر طور که شده جلویم را می گرفتی.
تو فقط ادعایش را داشتی، می فهمی؟...........
فرض می کنم یکی بهم مسیج داده و ازم پرسیده دارم چی کار می کنم؟ من جواب
دادم هیچی. اون گفته پاشو یه تکونی به خودت بده و من پاشدم، چون واسه یکی مهم
بوده که من پخش زمین نباشم. من همش دارم تو ذهنم فرض رو بر گرفتن همچین مسیجی
می ذارم. چون همه ی زندگیم باید یکی می بوده که از من بلند شدنُ می خواسته و حالا
هیچ کسو ندارم. حالا دارم فرض می کنم که این واقعیته. یه چیزی داره زجرم میده، ذهنم
می دونه دارم بهش دروغ می گم و از همین زجر می کشه. من نمی تونم انقدر دروغ بگم
که باور کنه،چون اگه به مرحله ای برسه که فرق دروغ و راست رو تشخیص نده، من از مرز
سلامت می گذرم.
بزنم، نه فقط اون مرزی که بین حماقت و شجاعت هست، که دیده بودم دنیا پر از مرزهای
باریکه، مثل مرزی که بین خودشیفته گی و اعتماد به نفس هست. این یکی از همون مرزها
بود، حالا فقط یکی رو یادم می یاد.باید یه جا یادداشتتون می کردم.
من دیگه تحمل این دردُ ندارم، دیگه نمی تونم. باید یه آمپول باشه که ازم صبرو تحمل
نخواد خیلی زود اثر کنه و دردُ ساکت کنه. وقت حمله های میگرن فقط مرگ می خوام
سریع و بدون درد سر، یا یه آمپول که ظرف نیم ساعت همه چی رو به حالت اول برگردونه
ولی بعد که نگاه می کردی این طرف و آن طرف وسایل بزرگی را می دیدی که روی زمین
افتاده اند و جمع کردنشان کار نیم ساعت هم نبود. مثل: لباس ها و کتاب ها و برگه ها و
گاهی هم بشقاب ها و لیوان ها و .... .
نیاز به توضیح ندارد که من آن نیم ساعت کار را آن قدر پشت گوش می انداختم که به
ساعت ها تبدیل می شد.
می شود بهش گفت: فاجعه. به هم ریختن اتاق خیلی بیشتر از دو ساعت طول می کشد
شاید حتی به یک هفته هم برسد. ولی بعد اتاق را که نگاه می کنی هر گوشه اش پر است
از خرده ریزهایی که من دقیقا نمی دانم از کجا آمده اند و به کجا باید بروند. سرت را هم به
هر جهت که می چرخانی، شاید که گوشه ای را مرتب ببینی و کمی دلت آرام شود و بتوانی
امیدوار شوی، وحشت زده می شوی و نمی دانی به کجا باید پناه ببری.
وحشتناک ترین قسمت قضیه هم روی میز کامپیوتر است که به جای مرتب کردنش بی خیال
پشتش نشسته ام و سه تا پست نوشته ام ، هر بار وقتی به تهش رسیده ام فکر کرده ام
حرف من این نیست، و پاکش کرده ام.
دستم را زده ام زیر چانه ام و همین پشت چرت زده ام. داشت خوابم می برد و به جواب این
سوال که مگر آدم می تواند پای کامپیوتر رومیزی بخوابد می رسیدم، و گرچه نخوابیدم اما
حالا جوابش را می دانم. باید کسی را می داشتم که می نوشتم و برایش می خواندم، باید
تمام می کردم این حرف ها را در جایی که مخاطبی ندارد. من خیلی چیزها از دنیا خواسته ام
که بهم نداده، قید خیلی هایشان را هم زده ام، حالا دنیا عوض آن همه از خود گذشتگی!
باید به من کسی را بدهد که برایش بخوانم. بشنود. بعد یک جاهایی بهم بگوید این را اشتباه
نوشته ای، یا می شد بهتر بنویسی یا هر چیز دیگر، آن وقت می دانستم که یکی دارد گوش
می دهد و ازش نمی پرسیدم:" هی! تو می دونی وقتی آدم یه بار پست بنویسه و چند بار
وبلاگشو رفرش کنه که بیاد صفحه اول بلاگفا یعنی چی؟"
هیچ کس دیگری هم پیدا شود، که بتواند دوستشان داشته باشد.
که دیگران هم این شخصیت را ببینند و محترم بشمارند همین که بوی عرقش دیگران را مشمئز
کند کل شخصیتش را دود کرده و به هوا فرستاده. آن وقت ممکن است آدم احترامش را نگه
دارد ولی احترامی از این جهت که بیشترین فاصله را باهاش حفظ کند، تا از بوی گند عرقش
در امان بماند.
خب برادر من/ خواهر من بشر پیشرفت کرده، توی خانه اش حمام ساخته که هر وقت نیاز
داشت برود. هفته ای یک بار حمام رفتن مال روزگاری بود که هنوز توی خانه ها حمام نساخته
بودند. آدم ها مجبور بودند برای حمام رفتن کلی به دردسر بیفتند، لباس هایشان را بقچه پیچ
کنند و توی خیابان دنبال حمام عمومی بگردند. شما مال این دوره ای. حمامتان جای خیلی دوری
نیست. نهایتش درش به پاگرد خانه تان باز می شود.
سه روز یک بار این کار را بکن ولی دیگر خودت و خلق خدا را این جور اذیت و آزار نکن. برای
خودت هم بد است. وجهه خودت را خراب می کنی. دیگران گناه نکرده اند که باید بوی عرقت
را تحمل کنند و به رویت لبخند بزنند و هی توی ذهنشان کفه های ترازو را بررسی کنند و فکر
کنند این از آن چیزهایی است که گفتنش طرف مقابل را خیلی ناراحت می کند ولی شاید ارزش
گفتنش را داشته باشد و دست آخر از گفتن منصرف شوند و سعی کنند فاصله شان را حفظ کنند.
اگر حس می کنی توی برخوردهایت مشکلی نداری و داری صمیمانه و محترمانه رفتار می کنی
ولی رفتاری که خودت را شایسته اش می دانی، دریافت نمی کنی، توی شخصیتت دنبال دلیل
نگرد،کمی فاصله های حمام رفتنت را کوتاه تر کن ، فقط همین
نوشته ام، ولی از مجاورت یک هپلی به تمام معنا می آیم و به جان شما نباشد، به جان خودم
خیلی گناه داشته ام، خیلی....![]()

