شب ها که دخترک دلتنگ می شود
عشق اول آدم باید یک جور درست و حسابی سرش کلاه گذاشته باشد! یا دست کم آره دروغت به راحتی گرفت. راحت تر از آنکه فکرش را می کردی. دلیلش از این ها هم ساده تر به عقب که بر می گردم، می بینم همه چیز پاک شده، می فهمم از اولش هم نبوده، هر چه بوده من تا مدت ها بعد خود فریبی می کردم، به خودم می گفتم مرا دوست داشته ای که زیر قولت این تنها تصویر باقی مانده از آن دوست داشتن است. دوست داشتنی که دیگر نیست
این طور که نمی شود. نمی شود آدم کسی را که توی یک سال و نیم فقط پنج بار دیده
این قدر دوست داشته باشد.
یک جور دست و حسابی ازش جدا شده باشد، چه می دانم، باید حداقل یک چیز حسابی
آن وسط اتفاق افتاده باشد. تو که حتی هیچ جور حساب شده ای سر من کلاه نذاشته ای.
آن وسط یک دروغی گفته ای و خودت هم انتظار نداشته ای به همین راحتی بگیرد.
بود، می خواستم کسی را با تمام وجودم دوست داشته باشم و نمی دانم چرا از این همه آدم
فقط تو را می دیدم.
من در خیالم ساخته ام. تو فقط چند تصویر پراکنده ای که دیگر حتی به یاد نمی آورم.
فقط یک تصویر توی ذهنم مانده که آن هم مربوط به تو نیست، مربوط به من است.
اتاقی را می بینم که شبیه اتاق قبلی من است،ولی پنجره هایش به کوچه ای خلوت باز می
شوند. پنجره ها کرکره های قهوه ای دارند، شاید هم کرمی. هوا بارانی است. دختری را می بینم
که با مانتو و مقنعه و سوئی شرت زرد، در دورترین فاصله از صاحب اتاق ایستاده. دخترک معصوم
است، معصومیتش را احساس می کنم. نه برای اینکه قبلا هیچ وقت در چنین جایی نبوده، برای
اینکه از ته قلبش به صاحب اتاق و قولی که داده ایمان دارد.
نزده ای. بعد تر به واقعیتی رسیدم که نخواسته بودم بپذیرم. تو برخلاف چیزهایی که درباره ات
می گفتند، آدم بی وجدانی نبودی. فهمیده بودی دخترک شبیه دختر هایی نیست که تا آن روز
توی اتاقت بوده اند، و نمی تواند هم باشد. فهمیده بودی و برای همین رهایش کرده بودی، تا بر
تصویرهای خیالی اش گریه کند.
و من تنها گاهی فکر می کنم، عشق اول آدم نباید این طور باشد....
پی نوشت:unripe-fruite زیر کامنتت می تونی جوابشو بخونی .

