پاییز دوست داشتنی من
دوست دارم بعضی چیزها فقط مال خودم باشند. مال خودِ خودم. هیچ کس دیگری هم ازش
حرف نزند. مثل پاییز... مثل حس خوب و خنکی که مهر توی دل آدم می ریزد، مثل وقت هایی
که باد می آید و برگ های خشک و زرد در هوا می چرخند و روی زمین می ریزند.
من حسودی ام می شود وقتی کسی از پاییز حرف می زند. از درخت های خزان زده و باران
هایش. از چاله هایی که از آب باران پر شده اند. یا برگ هایی که زیر باران خیس خورده اند.
انگار کسی چنگ بزند به عشق آدم و بخواهد برای خودش برش دارد.
حرف نزند. مثل پاییز... مثل حس خوب و خنکی که مهر توی دل آدم می ریزد، مثل وقت هایی
که باد می آید و برگ های خشک و زرد در هوا می چرخند و روی زمین می ریزند.
من حسودی ام می شود وقتی کسی از پاییز حرف می زند. از درخت های خزان زده و باران
هایش. از چاله هایی که از آب باران پر شده اند. یا برگ هایی که زیر باران خیس خورده اند.
انگار کسی چنگ بزند به عشق آدم و بخواهد برای خودش برش دارد.
از همان بچگی هایم یاد گرفتم، بازیگر ها، بازیکن های فوتبال، و بزرگ تر که شدم، آدم های
زیبا را دوست نداشته باشم. چون همه برایشان سر و دست می شکستند و من می خواستم
چیزی را، دوست داشته باشم، که مال خودم تنهایی باشد.
پاییز و برگ ها و، باد هایش، آدم زنده نیستند، ولی آن قدر دوستشان دارم، که وقتی کسی
ازشان حرف میزند، انگار دارد راجع به یکی از عزیز ترین آدم های زندگی من حرف می زند.
پاییز باید فقط برای من می بود، در انحصار ازلی و ابدی خودم....
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر ۱۳۹۰ ساعت 18:7 توسط حیران